دیوان شمس/پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار
ظاهر
| پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار | با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار | |||||
| آید خورشیدوار ذره شود بیقرار | کان رخ همچون بهار از پس پرده مدار | |||||
| خیز که این روز ماست روز دلفروز ماست | از جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار | |||||
| خیز که رستیم ما بند شکستیم ما | خیز که مستیم ما تا به ابد بیخمار | |||||
| خیز که جان آمدست جان و جهان آمده است | دست زنان آمدست ای دل دستی برآر | |||||
| آب حیات آمدست روز نجات آمدست | قند و نبات آمدست ای صنم قندبار | |||||
| بنده آن پردهام گوش گران کردهام | تا که به گوشم دهان آرد آن پرده دار | |||||
| مکر مرا چون بدید مکر دگر او پزید | آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار | |||||
| بیادبی هم نکوست کان سبب جنگ اوست | سر نکشم من ز دوست بهر چنین کار و بار | |||||
| جنگ تو است این حیات زانک ندارد ثبات | جنگ تو خوش چون نبات صلح تو خود زینهار | |||||