دیوان شمس/وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
ظاهر
| وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم | بندها را بردرانم پندها را بشکنم | |||||
| چرخ بدپیوند را من برگشایم بند بند | همچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم | |||||
| پنبهای از لاابالی در دو گوش دل نهم | پند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم | |||||
| مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه روم | تا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم | |||||
| تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد | کی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم | |||||