دیوان شمس/واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
ظاهر
| واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب | کاندر خرابه دل من آید آفتاب | |||||
| از پای درفتادهام از شرم این کرم | کان شه دعام گفت همو کرد مستجاب | |||||
| بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنی | گفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب | |||||
| از نور آن نقاب چو سوزید عالمی | یا رب چگونه باشد آن شاه بیحجاب | |||||
| بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم | واگشت و لقمه کرد و مرا خورد چون عقاب | |||||
| برخوردم از زمانه چو او خورد مر مرا | در بحر عذب رفتم و وارستم از عذاب | |||||
| آن را که لقمههای بلاها گوار نیست | زانست کو ندید گوارش از این شراب | |||||
| زین اعتماد نوش کنند انبیا بلا | زیرا که هیچ وقت نترسد ز آتش آب | |||||