دیوان شمس/هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگو
ظاهر
| هین کژ و راست میروی... باز چه خوردهای؟ بگو! | مست و خراب میروی خانهبهخانه، کو به کو | |||||
| با که حریف بودهای؟ بوسه زِ که ربودهای؟ | زلفِ که را گشودهای حلقهبهحلقه، مو به مو؟ | |||||
| نی تو حریف کِی کُنی؟ ای همه چشم و روشنی! | خَفیه رَوی، چو ماهیان، حوضبهحوض، جو به جو | |||||
| راست بگو بهجانِ تو، ای دل و جانم آنِ تو | ای دلِ همچو شیشهام خورده مِیاَت کدو کدو | |||||
| راست بگو نهان مکن؛ پشت به عاشقان مکن | چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو؟ | |||||
| در طلبم خیال تو دوش میانِ انجمن | مینشناخت بنده را؛ مینگریست رو به رو | |||||
| چون بشناخت بنده را ــ بندهی کژرونده را ــ | گفت: «بیا به خانه؛ هی! چند رَوی تو سو به سو؟ | |||||
| عمرِ تو رفت در سفر، با بد و نیک و خیر و شر | همچو زنانِ خیرهسر، حجرهبهحجره، شو به شو» | |||||
| گفتمَش: «ای رسولِ جان، ای سببِ نزولِ جان | زِآنک تو خوردهای بده؛ چند عتاب و گفتوگو؟» | |||||
| گفت: «شرارهای از آن گر ببَری سوی دهان | حلق و دهان بسوزَدَت؛ بانگ زَنی گلو گلو | |||||
| لقمهی هر خورنده را درخورِ او دهد خدا | آنچ گلو بگیرَدَت حرص مکن؛ مجو، مجو!» | |||||
| گفتم: «کو شرابِ جان؟ ای دل و جان فدای آن | من نِهام از شتردلان تا برَمَم به هایوهو | |||||
| حلق و گلوبریده با کو برَمَد از این ابا؟ | هرکه بلنگد او از این، هست مرا عدو، عدو! | |||||
| دست کز آن تهی بُوَد، گر چه شهنشهی بُوَد | دستبریدهای بُوَد مانده بهدیر بر سمو» | |||||
| خامُش باش و معتمد، محرمِ رازِ نیک و بد | آنک نیازمودیاش راز مگو بهپیشِ او | |||||