دیوان شمس/هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی)
'


 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتیشرح نمی‌کنم که بس عاقل را اشارتی 
 فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطریباده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی 
 نای بنه دهان همی‌آرد صبح ناله‌ایچنگ ز چنگ هجر تو کرد حزین شکایتی 
 درده بی‌دریغ از آن شیره و شیر رایگانشیر و نبید خلد را نیست حدی و غایتی 
 درده باده‌ای چو زر پاک ز خویشمان ببرنیست بتر ز باخودی مذهب ما جنایتی 
 باده شاد جان فزا تحفه بیار از سماتا غم و غصه را کند اشقر می سیاستی 
 عقل ز نقل تو شود منتقل از عقیله‌هادانش غیب یابد و تبصره و فراستی 
 جام تو را چو دل بود در سر و سینه شعله‌ایمست تو را چه کم بود تجربه یا کفایتی 
 دست که یافت مشربی ماند ز حرص و مکسبیسر که بیافت آن طرب کی طلبد ریاستی 
 شست تو ماهی مرا چله نشاند مدتیدام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی 
 قطره ز بحر فضل تو یافت عجب تبدلیپاکدلی و صفوتی توسعه و احاطتی 
 نفس خسیس حرص خو عاشق مال و گفت و گویافت به گنج رحمتت از دو جهان فراغتی 
 ترک زیارتت شها دان ز خری نه بی‌خریز آنک به جان است متصل حج تو بی‌مسافتی 
 هیچ مگو دلا هلا طاقت رنج نیستمطاق شو از فضول خود حاجت نیست طاقتی 
 طاقت رنج هر کسی داری و می‌کشی بسیطاقت گنج نیستت این چه بود خساستی 
 سر دل تو جز ولا تا نبود که بی‌گمانبر سر بینیت کند سر دلت علامتی 
 حشر شود ضمیر تو در سخن و صفیر تونقد شود در این جهان عرض تو را قیامتی 
 از بد و نیک مجرمان کند نشد وفای توز آنک تو راست در کرم ثابتی و مهارتی 
 جان و دل مرید را از شهوات ما و منجز ز زلال بحر تو نیست یقین طهارتی 
 متقیان به بادیه رفته عشا و غادیهکعبه روان شده به تو تا که کند زیارتی 
 روح سجود می‌کند شکر وجود می‌کندیافت ز بندگی تو سروری و سیادتی 
 بر کرم و کرامت خنده آفتاب توذره به ذره را بود نوع دگر شهادتی 
 جمله به جست و جوی تو معتکفان کوی توروی به کعبه کرم مشتغل عبادتی 
 پنج حس از مصاحف نور و حیات جامعتیاد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آیتی 
 گاه چو چنگ می‌کند پیش درت رکوع خوشگاه چو نای می‌کند بهر دم تو قامتی 
 بس کن ای خرد از این ناله و قصه حزینبوی برد به خامشی هر دل باشهامتی