دیوان شمس/همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن ۱
ظاهر
| همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن | وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن | |||||
| دامن سیب کشانیم سوی شفتالو | ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن | |||||
| نوبهاران چون مسیحی است فسون میخواند | تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن | |||||
| آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند | جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن | |||||
| تاب رخسار گل و لاله خبر میدهدم | که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن | |||||
| برگ میلرزد و بر شاخ دلم میلرزد | لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن | |||||
| دست دستان صبا لخلخه را شورانید | تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن | |||||
| باد روح قدس افتاد و درختان مریم | دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن | |||||
| ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند | برفشانید نثار گهر و در عدن | |||||
| چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید | وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن | |||||
| چون عقیق یمنی لب دلبر خندید | بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن | |||||
| چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت | جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن | |||||