دیوان شمس/همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد)
'


 همه خفتند و من دلشده را خواب نبردهمه شب دیده من بر فلک استاره شمرد 
 خوابم از دیده چنان رفت که هرگز نایدخواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد 
 چه شود گر ز ملاقات دوایی سازیخسته‌ای را که دل و دیده به دست تو سپرد 
 نه به یک بار نشاید در احسان بستنصافی ار می‌ندهی کم ز یکی جرعه درد 
 همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهادهیچ کس بی‌تو در آن حجره ره راست نبرد 
 گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبینآنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد 
 آستینم ز گهرهای نهانی پر دارآستینی که بسی اشک از این دیده سترد 
 شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تارماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد 
 دل آواره اگر از کرمت بازآیدقصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد 
 این جمادات ز آغاز نه آبی بودندسرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد 
 خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش استچون برون آید از جای ببینش همه ارد 
 مفسران آب سخن را و از آن چشمه میارتا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد