دیوان شمس/هست امروز آنچ میباید بلی
ظاهر
| هست امروز آنچ میباید بلی | هست نقل و باده بیحد بلی | |||||
| هست ای ساقی خوب از بامداد | کان شیرینی بنامیزد بلی | |||||
| آفتاب امروز گشتهست از پگاه | ساقی صد زهره و فرقد بلی | |||||
| شد عطارد مست و اشکسته قلم | لوح شست از هوز و ابجد بلی | |||||
| مطرب ناهید بربط مینواخت | هر چه میگفت آن چنان آمد بلی | |||||
| دفتر عشقش چو برخواند خرد | پرشکر گردد دل کاغذ بلی | |||||
| گشت حاصل آرزوی دل نعم | گشت هر سعدی کنون اسعد بلی | |||||
| چونک سلطان ملاحت داد داد | داد بستانیم از هر دد بلی | |||||
| بس کنم کاین قصهای بیمنتهاست | کز سخن دیگر سخن زاید بلی | |||||