دیوان شمس/هر کی از نیستی آید به سوی او خبری
ظاهر
| هر کی از نیستی آید به سوی او خبری | اندر او از بشریت بنماید اثری | |||||
| التفاتی نبود همت او را به علل | گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری | |||||
| هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویش | به سوی او کند از عین حقیقت نظری | |||||
| جوهری بیند صافی متحلی به حلل | متمکن شده در کالبد جانوری | |||||
| تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت او | رو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری | |||||
| بشنو شکر وی از من که به جان و سر تو | که بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری | |||||