دیوان شمس/هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
ظاهر
| هر که را گشت سر از غایت برگردیدن | ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن | |||||
| هر کی از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد | بر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن | |||||
| هر کی صفرا شودش غالب از شیرینی | تلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن | |||||
| عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده است | در براق احدی دید کسی لنگیدن | |||||
| ای کسی کز حدثان در حدثی افتادی | چون چنینی تو روا نیست تو را جنبیدن | |||||
| باید اول ز حدث سوی قدم پیوستن | وانگهان بر قدمش نیمچهای ببریدن | |||||
| خانه شاه بزن نقب اگر نقب زنی | گوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن | |||||
| من علامات گهر گفتم لیکن چه کنم | کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن | |||||
| شمس تبریز سخنهای تو می بخشد چشم | لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن | |||||