دیوان شمس/هر که را اسرار عشق اظهار شد
ظاهر
| هر که را اسرار عشق اظهار شد | رفت یاری زانک محو یار شد | |||||
| شمع افروزان بنه در آفتاب | بنگرش چون محو آن انوار شد | |||||
| نیست نور شمع هست آن نور شمع | هم نشد آثار و هم آثار شد | |||||
| همچنان در نور روح این نار تن | هم نشد این نار و هم این نار شد | |||||
| جوی جویانست و پویان سوی بحر | گم شود چون غرق دریابار شد | |||||
| تا طلب جنبان بود مطلوب نیست | مطلب آمد آن طلب بیکار شد | |||||
| پس طلب تا هست ناقص بد طلب | چون نماند آگهی سالار شد | |||||
| هر تن بیعشق کو جوید کله | سر ندارد جملگی دستار شد | |||||
| تا ببیند ناگهانی گلرخی | بر وی آن دستار و سر چون خار شد | |||||
| همچو من شد در هوای شمس دین | آنک او را در سر این اسرار شد | |||||