دیوان شمس/هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری)
'


 هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتریمی‌برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری 
 هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهینیست به پیش همتم زو طربی و مفخری 
 گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهنزو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری 
 گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمککان همه است مشترک می‌نبود ورا فری 
 آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آنسور سگان کافران می‌نخورد غضنفری 
 مجلس خاص بایدم گر چه بود سوی عدمشربت عام کم خورم گر چه بود ز کوثری 
 لاف مسیح می‌زنی بول خران چه بو کنیبا حدثی چه خو کنی همچو روان کافری 
 گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خرجان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری 
 مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کندشاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری 
 زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زربرنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری 
 ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتربیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری 
 ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحانبر سر زر برآ که لا گر تو نه‌ای محقری 
 شهوت حلق بی‌نمک شهوت فرج پس دوکبا سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری 
 نیست سزای مهتری نیست هوای سروریهمت شاه و سنجری قبله گه پیمبری 
 عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگیدر طلب تجلیی در نظری و منظری 
 آب حیات جستنی جامه در آب شستنیبر در دل نشستنی تا بگشایدت دری 
 در طرب و معاشقه در نظر و معانقهفرض بود مسابقه بر دل هر مظفری 
 نیست روش طرنطران بنگر سوی آسماندر تک و پوی اختران هر یک چون مسخری 
 روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببینسیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری 
 غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حقدر تک و پوی و در سبق بی‌قدمی و بی‌پری 
 گرم روی خور نگر شب روی قمر نگرولوله سحر نگر راست چو روز محشری 
 جان تقی فرشته‌ای جان شقی درشته‌اینفس کریم کشتیی نفس لیم لنگری 
 رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبینعمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری 
 در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کوهمچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری 
 جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجالذت عمر در کمین رحم به زیر چادری 
 خلق شده شکار او فرجه کنان کار اودر پی اختیار او هر یک بسته زیوری 
 شب به مثال هندوی روز مثال جادویعدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری 
 عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگییعشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری 
 شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسیگفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری 
 جنگ میان بندگان کینه میان زندگاناو فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری 
 گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده‌اشگفت به ابر نکته ای کرد دو چشم او تری 
 گوید گل که بزم به گوید ابر گریه بههیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری 
 گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزنگفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری 
 گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شوگفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری 
 گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کشگفته به باد درربا پرده ز روی عبهری 
 گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کنگفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری 
 هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتیتا نکنی ملامتی گر شده‌ام سخنوری 
 بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حقصبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری 
 این همه آب و روغن است آنچ در این دل من استآه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری 
 لاح صبوح سره فاح نسیم برهجاء اوان دره برزه لمن یری 
 انزله من العلی انشأه من الولااملاه من الملا فهمه لمن دری 
 زینه لوصله الحقه باصلهنوره بنوره ایقظه من الکری 
 لیس لهم ندیده کلهم عبیدهعز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری 
 اکرمنا ابرنا طیبنا و سرناحدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری 
 طاب جوار ظله من علی مقلهعز وجود مثله فی البلدان و القری 
 از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کردساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری