دیوان شمس/هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد)
'


 هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشدگر بخواهم ور نخواهم او مرا اندرکشد 
 همچو پره و قفل من چون جفت گردم با کسیهمچو مرغ کشته آن دم پرم از من برکشد 
 کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوستحاش لله کان رقم بر طایفه دیگر کشد 
 چون گشاید باگشادم چون ببندد بسته‌امگوی میدان خود کی باشد تا ز چوگان سر کشد 
 همچو ابراهیم گاهم جانب آتش بردهمچو احمد گاهم از آتش سوی کوثر کشد 
 گویی آتش خوشتر آید مر تو را یا کوثرشخوشترم آنست کان سلطان مرا خوشتر کشد 
 آب و آتش خوشتر آمد رنج و راحت داد اوستزین سبب‌ها ساخت تا بر دیده‌ها چادر کشد 
 دوست را دشمن نماید آب را آتش کندممنی را ناگهان در حلقه کافر کشد 
 سرخوشان و سرکشان را عشق او بند و گشاستسرکشان را موکشان آن عشق در چنبر کشد 
 بر حذر باید بدن گر چه حذر هم داد اوستآن حذر او داد کز بهر بچه مادر کشد