دیوان شمس/هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
ظاهر
| هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست | بدانک خصم دلست و مراقب تنهاست | |||||
| به چنگ و تنتن این تن نهادهای گوشی | تن تو توده خاکست و دمدمه ش چو هواست | |||||
| هوای نفس تو همچون هوای گردانگیز | عدو دیده و بیناییست و خصم ضیاست | |||||
| تویی مگر مگس این مطاعم عسلین | که زامقلو تو را درد و زانقلوه عناست | |||||
| در آن زمان که در این دوغ میفتی چو مگس | عجب که توبه و عقل و رأیت تو کجاست | |||||
| به عهد و توبه چرا چون فتیله میپیچی | که عهد تو چو چراغی رهین هر نکباست | |||||
| بگو به یوسف یعقوب هجر را دریاب | که بی ز پیرهن نصرت تو حبس عماست | |||||
| چو گوشت پاره ضریریست مانده بر جایی | چو مردهایست ضریر و عقیله احیاست | |||||
| به جای دارو او خاک میزند در چشم | بدان گمان که مگر سرمه است و خاک و دواست | |||||
| چو لا تعاف من الکافرین دیارا | دعای نوح نبیست و او مجاب دعاست | |||||
| همیشه کشتی احمق غریق طوفانست | که زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست | |||||
| اگر چه بحر کرم موج میزند هر سو | به حکم عدل خبیثات مر خبیثین راست | |||||
| قفا همیخور و اندرمکش کلا گردن | چنان گلو که تو داری سزای صفع و قفاست | |||||
| گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران | که کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست | |||||
| بخور تو ای سگ گرگین شکنبه و سرگین | شکمبه و دهن سگ بلی سزا به سزاست | |||||
| بیا بخور خر مرده سگ شکار نهای | ز پوز و ز شکم و طلعت تو خود پیداست | |||||
| سگ محله و بازار صید کی گیرد | مقام صید سر کوه و بیشه و صحراست | |||||
| رها کن این همه را نام یار و دلبر گو | که زشتها که بدو دررسد همه زیباست | |||||
| که کیمیاست پناه وی و تعلق او | مصرف همه ذرات اسفل و اعلاست | |||||
| نهان کند دو جهان را درون یک ذره | که از تصرف او عقل گول و نابیناست | |||||
| بدانک زیرکی عقل جمله دهلیزیست | اگر به علم فلاطون بود برون سراست | |||||
| جنون عشق به از صد هزار گردون عقل | که عقل دعوی سر کرد و عشق بیسر و پاست | |||||
| هر آنک سر بودش بیم سر همش باشد | حریف بیم نباشد هر آنک شیر وغاست | |||||
| رود درونه سم الخیاط رشته عشق | که سر ندارد و بیسر مجرد و یکتاست | |||||
| قلاوزی کندش سوزن و روان کندش | که تا وصال ببخشد به پارهها که جداست | |||||
| حدیث سوزن و رشته بهل که باریکست | حدیث موسی جان کن که با ید بیضاست | |||||
| حدیث قصه آن بحر خوشدلیها گو | که قطره قطره او مایه دو صد دریاست | |||||
| چو کاسه بر سر بحری و بیخبر از بحر | ببین ز موج تو را هر نفس چه گردشهاست | |||||