دیوان شمس/هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
ظاهر
| هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم | پی من تصوری را که بکرد هم بدیدم | |||||
| سگ او گزید پایم بنمود بس جفایم | نگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم | |||||
| چو به رازهای فردان برسیدهام چو مردان | چه بدین تفاخر آرم که به راز او رسیدم | |||||
| همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد | که به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم | |||||
| چو بلیس کو ز آدم بندید جز که نقشی | من از این بلیس ناکس به خدا که نابدیدم | |||||
| برسان به همدمانم که من از چه روگرانم | چو گزید مار رانم ز سیه رسن رمیدم | |||||
| خمشان بس خجسته لب و چشم برببسته | ز رهی که کس نداند به ضمیرشان دویدم | |||||
| چو ز دل به جانب دل ره خفیه است و کامل | ز خزینههای دلها زر و نقره برگزیدم | |||||
| به ضمیر همچو گلخن سگ مرده درفکندم | ز ضمیر همچو گلشن گل و یاسمن بچیدم | |||||
| بد و نیک دوستان را به کنایت ار بگفتم | به بهینه پرده آن را چو نساج برتنیدم | |||||
| چو دلم رسید ناگه به دلی عظیم و آگه | ز مهابت دل او به مثال دل طپیدم | |||||
| چو به حال خویش شادی تو به من کجا فتادی | پس کار خویشتن رو که نه شیخ و نه مریدم | |||||
| به سوی تو ای برادر نه مسم نه زر سرخم | ز در خودم برون ران که نه قفل و نه کلیدم | |||||
| تو بگیر آن چنانک بنگفتم این سخن هم | اگرم به یاد بودی به خدا نمیچخیدم | |||||