دیوان شمس/هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم)
'


 هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدمپی من تصوری را که بکرد هم بدیدم 
 سگ او گزید پایم بنمود بس جفایمنگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم 
 چو به رازهای فردان برسیده‌ام چو مردانچه بدین تفاخر آرم که به راز او رسیدم 
 همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمدکه به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم 
 چو بلیس کو ز آدم بندید جز که نقشیمن از این بلیس ناکس به خدا که نابدیدم 
 برسان به همدمانم که من از چه روگرانمچو گزید مار رانم ز سیه رسن رمیدم 
 خمشان بس خجسته لب و چشم برببستهز رهی که کس نداند به ضمیرشان دویدم 
 چو ز دل به جانب دل ره خفیه است و کاملز خزینه‌های دل‌ها زر و نقره برگزیدم 
 به ضمیر همچو گلخن سگ مرده درفکندمز ضمیر همچو گلشن گل و یاسمن بچیدم 
 بد و نیک دوستان را به کنایت ار بگفتمبه بهینه پرده آن را چو نساج برتنیدم 
 چو دلم رسید ناگه به دلی عظیم و آگهز مهابت دل او به مثال دل طپیدم 
 چو به حال خویش شادی تو به من کجا فتادیپس کار خویشتن رو که نه شیخ و نه مریدم 
 به سوی تو ای برادر نه مسم نه زر سرخمز در خودم برون ران که نه قفل و نه کلیدم 
 تو بگیر آن چنانک بنگفتم این سخن هماگرم به یاد بودی به خدا نمی‌چخیدم