دیوان شمس/نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی)
'


 نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتیراحت‌های عشق را نیست چو عشق غایتی 
 شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمههان مپذیر دمدمه ز آنک کند شکایتی 
 عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدوجز که ندای ابشروا این است ورا قرائتی 
 هر سحری حلاوتی هر طرفی طراوتیهر قدمی عجایبی هر نفسی عنایتی 
 خوبی جان چو شد ز حد و آن مدد است بر مددهست برای چشم بد نیک بلا حمایتی 
 پشت فلک ز جست و جو گشته چو عاشقان دوتوز آنک جمال حسن هو نادره است و آیتی 
 پرتو روی عشق دان آنک به هر سحرگهانشمس کشید نیزه‌ای صبح فراشت رایتی 
 عشق چو رهنمون کند روح در او سکون کندسر ز فلک برون کند گوید خوش ولایتی 
 ایزد گفت عشق را گر نبدی جمال توآینه وجود را کی کنمی رعایتی 
 گر چه که میوه آخر است ور چه درخت اول استمیوه ز روی مرتبت داشت بر او بدایتی 
 چند بود بیان تو بیش مگو به جان توهست دل از زبان تو در غم و در نکایتی 
 خلوتیان گریخته نقل سکوت ریختهز آنک سکوت مست را هست قوی وقایتی 
 گر چه نوای بلبلان هست دوای بی‌دلانخامش تا دهد تو را عشق جز این جرایتی