دیوان شمس/نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
ظاهر
| نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی | راحتهای عشق را نیست چو عشق غایتی | |||||
| شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمه | هان مپذیر دمدمه ز آنک کند شکایتی | |||||
| عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدو | جز که ندای ابشروا این است ورا قرائتی | |||||
| هر سحری حلاوتی هر طرفی طراوتی | هر قدمی عجایبی هر نفسی عنایتی | |||||
| خوبی جان چو شد ز حد و آن مدد است بر مدد | هست برای چشم بد نیک بلا حمایتی | |||||
| پشت فلک ز جست و جو گشته چو عاشقان دوتو | ز آنک جمال حسن هو نادره است و آیتی | |||||
| پرتو روی عشق دان آنک به هر سحرگهان | شمس کشید نیزهای صبح فراشت رایتی | |||||
| عشق چو رهنمون کند روح در او سکون کند | سر ز فلک برون کند گوید خوش ولایتی | |||||
| ایزد گفت عشق را گر نبدی جمال تو | آینه وجود را کی کنمی رعایتی | |||||
| گر چه که میوه آخر است ور چه درخت اول است | میوه ز روی مرتبت داشت بر او بدایتی | |||||
| چند بود بیان تو بیش مگو به جان تو | هست دل از زبان تو در غم و در نکایتی | |||||
| خلوتیان گریخته نقل سکوت ریخته | ز آنک سکوت مست را هست قوی وقایتی | |||||
| گر چه نوای بلبلان هست دوای بیدلان | خامش تا دهد تو را عشق جز این جرایتی | |||||