دیوان شمس/نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند
ظاهر
| نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند | که سخت دست درازند بسته پات کنند | |||||
| نگفتمت که بدان سوی دام در دامست | چو درفتادی در دام کی رهات کنند | |||||
| نگفتمت به خرابات طرفه مستانند | که عقل را هدف تیر ترهات کنند | |||||
| چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند | به هر پیاده شهی را به طرح مات کنند | |||||
| بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند | کهت کنند و دو صد بار کهربات کنند | |||||
| تو مرد دل تنکی پیش آن جگرخواران | اگر روی چو جگربند شوربات کنند | |||||
| تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش | که کوه قاف شوی زود در هوات کنند | |||||
| هزار مرغ عجب از گل تو برسازند | چو ز آب و گل گذری تا دگر چههات کنند | |||||
| برون کشندت از این تن چنان که پنبه ز پوست | مثال شخص خیالیت بیجهات کنند | |||||
| چو در کشاکش احکام راضیت یابند | ز رنجها برهانند و مرتضات کنند | |||||
| خموش باش که این کودنان پست سخن | حشیشیاند و همین لحظه ژاژخات کنند | |||||