دیوان شمس/نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم)
'


 نگفتمت مرو آن‌جا؟ ــ که آشنات من‌امدر این سرابِ فنا، چشمه‌ی حیات من‌ام 
 وگر به‌خشم رَوی صدهزارسال ز منبه‌عاقبت به‌من آیی که منتهات من‌ام 
 نگفتمت که به‌نقشِ جهان مشو راضی؟!که نقش‌بندِ سراپرده‌ی رضات من‌ام 
 نگفتمت که من‌ام بحر و تو یکی ماهی؟!مرو به خشک؛ که دریای باصَفات من‌ام 
 نگفتمت که چو مرغان به‌سوی دام مرو؟!بیا که قُوَّتِ پرواز و پَرُّ و پات من‌ام 
 نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟!که آتش و تپش و گرمیِ هوات من‌ام 
 نگفتمت که صفت‌های زشت بر تو نهند؟!که گم کنی که سرِ چشمه‌ی صِفات من‌ام 
 نگفتمت که مگو کارِ بنده از چه جهتنظام گیرد؟! ــ خلّاقِ بی‌جهات من‌ام! 
 اگر چراغ‌دلی، دان که راهِ خانه کجاستوگر خداصفتی، دان که کدخدات من‌ام