دیوان شمس/نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند
ظاهر
| نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند | وز سوختگان ره گرمی و طلب بیند | |||||
| گر سجده کنان آید در امن و امان آید | ور بیادبی آرد سیلی و ادب بیند | |||||
| حکمی که کند یزدان راضی بود و شادان | ور سر کشد از سلطان در حلق کنب بیند | |||||
| گر درخور عشق آید خرم چو دمشق آید | ور دل ندهد دل را ویران چو حلب بیند | |||||
| گوید چه سبب باشد آن خرم و این ویران | جان خضری باید تا جان سبب بیند | |||||
| آمد شعبان عمدا از بهر برات ما | تا روزی و بیروزی از بخشش رب بیند | |||||
| ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد | زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند | |||||
| آمد قدح روزه بشکست قدحها را | تا منکر این عشرت بیباده طرب بیند | |||||
| سغراق معانی را بر معده خالی زن | معشوقه خلوت را هم چشم عزب بیند | |||||
| با غره دولت گو هم بگذرد این نوبت | چون بگذرد این نوبت هم نوبت تب بیند | |||||
| نوبت بگذار و رو نوبت زن احمد شو | تا برف وجود تو خورشید عرب بیند | |||||
| خامش کن و کمتر گو بسیار کسی گوید | کو جاه و هوا جوید تا نام و لقب بیند | |||||