دیوان شمس/نوبت وصل و لقاست نوبت حر و بقاست
ظاهر
| نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست | نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست | |||||
| درج عطا شد پدید غره دریا رسید | صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست | |||||
| صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست | این خرد پیر کیست این همه روپوشهاست | |||||
| چاره روپوشها هست چنین جوشها | چشمه این نوشها در سر و چشم شماست | |||||
| در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر | این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست | |||||
| ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک | تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست | |||||
| آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان | دانک پس این جهان عالم بیمنتهاست | |||||
| مشک ببند ای سقا مینبرد خنب ما | کوزه ادراکها تنگ از این تنگناست | |||||
| از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش | نور تو هم متصل با همه و هم جداست | |||||