دیوان شمس/نهان شدند معانی ز یار بیمعنی
ظاهر
| نهان شدند معانی ز یار بیمعنی | کجا روم که نروید به پیش من دیوی | |||||
| کی دید خربزه زاری لطیف بیسرخر | که من بجستم عمری ندیدهام باری | |||||
| بگو به نفس مصور مکن چنین صورت | از این سپس متراش این چنین بت ای مانی | |||||
| اگر نقوش مصور همه از این جنس اند | مخواه دیده بینا خنک تن اعمی | |||||
| دو گونه رنج و عذابست جان مجنون را | بلای صحبت لولی و فرقت لیلی | |||||
| ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد | بگفتمش که تویی مرگ و جسک گفت آری | |||||
| بگفتم او را صدق که من ندیدستم | ز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی | |||||
| بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست | چه کار دارد قهر خدا در این مأوی | |||||
| به روز حشر که عریان کنند زشتان را | رمند جمله زشتان ز زشتی دنیی | |||||
| در این بدم که به ناگاه او مبدل شد | مثال صورت حوری به قدرت مولی | |||||
| رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه | کفی ظریف و مبرا ز حیله حنی | |||||
| چنانک خار سیه را بهارگه بینی | کند میان سمن زار گلرخی دعوی | |||||
| زهی بدیع خدایی که کرد شب را روز | ز دوزخی به درآورد جنت و طوبی | |||||
| کسی که دیده به صنع لطیف او خو داد | نترسد ار چه فتد در دهان صد افعی | |||||
| به افعیی بنگر کو هزار افعی خورد | شد او عصا و مطیعی به قبضه موسی | |||||
| از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی | چو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی | |||||
| خمش که رنج برای کریم گنج شود | برای ممن روضهست نار در عقبی | |||||