دیوان شمس/نظاره چه میآیی در حلقه بیداری
ظاهر
| نظاره چه میآیی در حلقه بیداری | گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری | |||||
| در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کن | شاهی است تو باور کن بر کرسی جباری | |||||
| تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دم | گاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری | |||||
| بگشای دهانت را خاشاک مجو در می | خاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری | |||||
| ای خواجه چرا جویی دلداری از آن جانان | بس نیست رخ خوبش دلجویی و دلداری | |||||
| دی نامه او خواندم در قصه بیخویشی | بنوشتم از عالم صد نامه بیزاری | |||||
| نقش تو چو نقش من رخ بر رخ خود کردهست | با ما غم دل گویی یا قصه جان آری | |||||
| من با صنم معنی تن جامه برون کردم | چون عشق بزد آتش در پرده ستاری | |||||
| در رنگ رخم عشقش چون عکس جمالش دید | افتاد به پایم عشق در عذر گنه کاری | |||||
| شمس الحق تبریزی آیی و نبینندت | زیرا که چو جان آیی بیرنگ صباواری | |||||