دیوان شمس/نشانی‌هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(نشانی‌هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن)
'


 نشانی‌هاست در چشمش، نشانش کن، نشانش کن!ز من بشنو که وقت آمد! کشانش کن، کشانش کن! 
 برآمد آفتاب جان فزون از مشرق و مغرببیا ای حاسد، ار مردی نهانش کن، نهانش کن! 
 از این نکته منم در خون، خدا داند که چونمْ چونبیا ای جان روزافزون، بیانش کن، بیانش کن 
 بیانش کرده گیر ای جان نه آن دریاست وآن مرجاننیآرامد به شرحش جان، عیانش کن عیانش کن 
 عیانش بودِ ما آمد زیانش سودِ ما آمداگر تو سود جان خواهی زیانش کن زیانش کن 
 یکی جان خواهد آن دریا، همه آتش نهنگ آسااگر داری چنین جانی روانش کن روانش کن 
 هر آن کو بحربین باشد فلک پیشش زمین باشدهر آن کو نِی چنین باشد چنانش کن چنانش کن 
 برون جَه از جهان زوتر درآ در بحر پرگوهرجهنده‌ست این جهان بنگر جهانش کن جهانش کن 
 اگر خواهی که بگریزی ز شاه شمس تبریزیمَپَرّان تیر دعوی را کمانش کن کمانش کن