دیوان شمس/ندا رسید به جانها که چند میپایید
ظاهر
| ندا رسید به جانها که چند میپایید | به سوی خانه اصلی خویش بازآیید | |||||
| چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماست | به کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید | |||||
| ز آب و گل چو چنین کنده ایست بر پاتان | بجهد کنده ز پا پاره پاره بگشایید | |||||
| سفر کنید از این غربت و به خانه روید | از این فراق ملولیم عزم فرمایید | |||||
| به دوغ گنده و آب چه و بیابانها | حیات خویش به بیهوده چند فرسایید | |||||
| خدای پر شما را ز جهد ساخته است | چو زندهاید بجنبید و جهد بنمایید | |||||
| به کاهلی پر و بال امید میپوسد | چو پر و بال بریزد دگر چه را شایید | |||||
| از این خلاص ملولید و قعر این چه نی | هلا مبارک در قعر چاه میپایید | |||||
| ندای فاعتبروا بشنوید اولوالابصار | نه کودکیت سر آستین چه میخایید | |||||
| خود اعتبار چه باشد بجز ز جو جستن | هلا ز جو بجهید آن طرف چو برنایید | |||||
| درون هاون شهوت چه آب میکوبید | چو آبتان نبود باد لاف پیمایید | |||||
| حطام خواند خدا این حشیش دنیا را | در این حشیش چو حیوان چه ژاژ میخایید | |||||
| هلا که باده بیامد ز خم برون آیید | پی قطایف و پالوده تن بپالایید | |||||
| هلا که شاهد جان آینه همیجوید | به صیقل آینهها را ز زنگ بزدایید | |||||
| نمیهلند که مخلص بگویم اینها را | ز اصل چشمه بجویید آن چو جویایید | |||||