دیوان شمس/می گزید او آستین را شرمگین در آمدن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(می گزید او آستین را شرمگین در آمدن)
'


 می گزید او آستین را شرمگین در آمدنبر سر کویی که پوشد جان‌ها حله بدن 
 آن طرف رندان همه شب جامه‌ها را می کنندتا ببینی روز روشن ما و من بی‌ما و من 
 رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوزشاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن 
 سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار اوشرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن 
 در سپردن هر کی زودتر در فروزش بیشترسر بنه در زیر پای و دستکی بر هم بزن 
 چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنتترک کن سالوس را تو خویش را بر وی فکن 
 تا بریزی و برویی آن زمان در باغ اوروی گل بر روی گل هم یاسمن بر یاسمن 
 عاشقان اندرربوده از بتان روبندهازانک در وحدت نباشد نقش‌های مرد و زن 
 بر سر گور بدن بین روح‌ها رقصان شدهتا بدیده صد هزاران خویشتن بی‌خویشتن 
 زلف عنبرسای او گوید به جان لولیانخیز لولی تا رسن بازی کنیم اینک رسن 
 مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببینچون حسینم خون خود در زهر کش همچون حسن