دیوان شمس/میگفت چشم شوخش با طره سیاهش
ظاهر
| میگفت چشم شوخش با طره سیاهش | من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش | |||||
| یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست | چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش | |||||
| ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم | حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش | |||||
| ما شاخ ارغوانیم در آب و مینماییم | با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش | |||||
| روباه دید دنبه در سبزه زار و میگفت | هرگز کی دید دنبه بیدام در گیاهش | |||||
| وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد | از دام بیخبر بد آن خاطر تباهش | |||||
| ابله چو اندرافتد گوید که بیگناهم | بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش | |||||
| ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری | کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش | |||||
| پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان | آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش | |||||
| حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد | خود حلق کی گشاید بیآه غصه کاهش | |||||
| تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد | چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش | |||||
| تا چه جمال دارد آن نادره مطرز | که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش | |||||
| ز اندیشه میگذارم تا خود چه حیله سازم | با او که مکر و حیله تلقین کند الهش | |||||
| آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد | وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش | |||||
| نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم | چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش | |||||
| مستی فزود خامش تا نکتهای نرانی | ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش | |||||