دیوان شمس/مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
ظاهر
| مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی | و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی | |||||
| هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم | پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی | |||||
| اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد | تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی | |||||
| به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم | بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی | |||||
| بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی | بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی | |||||
| دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید | بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی | |||||
| هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند | ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی | |||||
| اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی | و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی | |||||
| به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه | نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی | |||||
| چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد | چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی | |||||
| سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید | بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی | |||||
| هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن | نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی | |||||
| هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید | بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی | |||||