دیوان شمس/مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
ظاهر
| مها به دل نظری کن که دل تو را دارد | به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد | |||||
| ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد | دلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد | |||||
| ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شود | چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد | |||||
| ز بهر شادی توست ار دلم غمی دارد | ز دست و کیسه توست ار کفم سخا دارد | |||||
| خیال خوب تو چون وحشیان ز من برمد | که صورتیست تن بنده دست و پا دارد | |||||
| مرا و صد چو مرا آن خیال بیصورت | ز نقش سیر کند عاشق فنا دارد | |||||
| برهنه خلعت خورشید پوشد و گوید | خنک کسی که ز زربفت او قبا دارد | |||||
| تنی که تابش خورشید جان بر او آید | گمان مبر که سر سایه هما دارد | |||||
| بدانک موسی فرعون کش در این شهرست | عصاش را تو نبینی ولی عصا دارد | |||||
| همیرسد به عنانهای آسمان دستش | که اصبع دل او خاتم وفا دارد | |||||
| غمش جفا نکند ور کند حلالش باد | به هر چه آب کند تشنه صد رضا دارد | |||||
| فزون از آن نبود کش کشد به استسقا | در آن زمان دل و جان عاشق سقا دارد | |||||
| اگر صبا شکند یک دو شاخ اندر باغ | نه هر چه دارد آن باغ از صبا دارد | |||||
| شراب عشق چو خوردی شنو صلای کباب | ز مقبلی که دلش داغ انبیا دارد | |||||
| زمین ببسته دهان تاسه مه که میداند | که هر زمین به درون در نهان چهها دارد | |||||
| بهار که بنماید زمین نیشکرت | از آن زمین به درون ماش و لوبیا دارد | |||||
| چرا چو دال دعا در دعا نمیخمد | کسی که از کرمش قبله دعا دارد | |||||
| چو پشت کرد به خورشید او نمازی نیست | از آنک سایه خود پیش و مقتدا دارد | |||||
| خموش کن خبر من صمت نجا بشنو | اگر رقیب سخن جوی ما روا دارد | |||||