دیوان شمس/من پیش از این میخواستم گفتار خود را مشتری
ظاهر
| من پیش از این میخواستم گفتار خود را مشتری | و اکنون همیخواهم ز تو کز گفت خویشم واخری | |||||
| بتها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی | مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری | |||||
| آمد بتی بیرنگ و بو دستم معطل شد بدو | استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری | |||||
| دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم | قدر جنون بشناختم ز اندیشهها گشتم بری | |||||
| گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل | ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری | |||||
| کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شود | پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری | |||||