دیوان شمس/منم که کار ندارم به غیر بیکاری
ظاهر
| منم که کار ندارم به غیر بیکاری | دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری | |||||
| ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی | ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری | |||||
| فروگذاشتهای شست دل در این دریا | نه ماهیی بگرفتی نه دست میداری | |||||
| تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت | گلی به دست نداری چه خار میخاری | |||||
| کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست | برو برو که گرفتار ریش و دستاری | |||||
| چگونه برقی آخر که کشت میسوزی | چگونه ابری آخر که سنگ میباری | |||||
| چو صید دام خودی پس چگونه صیادی | چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری | |||||
| اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی | خیال یار مرا دیدهای نکو یاری | |||||
| به ذات پاک خدایی که کارساز همهست | چو مست کار امیر منی نکوکاری | |||||
| اگر دو گام پیاده دویدی از پی او | تو یک سواره نهای تو سپاه سالاری | |||||
| بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست | که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری | |||||
| به یاد عشق شب تیره را به روز آور | چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری | |||||
| تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین | برآوریده دو کف در دعا و در زاری | |||||
| اگر بگویم باقی بسوزد این عالم | هلا قناعت کردم بس است گفتاری | |||||