دیوان شمس/ملولان همه رفتند در خانه ببندید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ملولان همه رفتند در خانه ببندید)
'


 ملولان همه رفتند در خانه ببندیدبر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید 
 به معراج برآیید چو از آل رسولیدرخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید 
 چو او ماه شکافید شما ابر چراییدچو او چست و ظریفست شما چون هلپندید 
 ملولان به چه رفتید که مردانه در این راهچو فرهاد و چو شداد دمی کوه نکندید 
 چو مه روی نباشید ز مه روی متابیدچو رنجور نباشید سر خویش مبندید 
 چنان گشت و چنین گشت چنان راست نیایدمدانید که چونید مدانید که چندید 
 چو آن چشمه بدیدیت چرا آب نگشتیدچو آن خویش بدیدیت چرا خویش پسندید 
 چو در کان نباتید ترش روی چراییدچو در آب حیاتید چرا خشک و نژندید 
 چنین برمستیزید ز دولت مگریزیدچه امکان گریزست که در دام کمندید 
 گرفتار کمندید کز او هیچ امان نیستمپیچید مپیچید بر استیزه مرندید 
 چو پروانه جانباز بسایید بر این شمعچه موقوف رفیقید چه وابسته بندید 
 از این شمع بسوزید دل و جان بفروزیدتن تازه بپوشید چو این کهنه فکندید 
 ز روباه چه ترسید شما شیرنژادیدخر لنگ چرایید چو از پشت سمندید 
 همان یار بیاید در دولت بگشایدکه آن یار کلیدست شما جمله کلندید 
 خموشید که گفتار فروخورد شما راخریدار چو طوطیست شما شکر و قندید