دیوان شمس/مسلم آمد یار مرا دل افروزی
ظاهر
| مسلم آمد یار مرا دل افروزی | چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی | |||||
| اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست | رهیدم از کله و از سر و کله دوزی | |||||
| دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم | یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی | |||||
| چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک | اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی | |||||
| چو جان جان شدهای ننگ جان و تن چه کشی | چو کان زر شدهای حبهای چه اندوزی | |||||
| به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را | به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی | |||||
| شراب لعل رسیدهست نیست انگوری | شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی | |||||
| هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی | بپر گزاف پر و بال را چه میسوزی | |||||
| خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا | تویی که دانی پیروزه را ز پیروزی | |||||