دیوان شمس/مستان می ما را هم ساقی ما باید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(مستان می ما را هم ساقی ما باید)
'


 مستان می ما را هم ساقی ما بایدبا آن همه شیرینی گر ترش کند شاید 
 با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گهوالله که کلاه از شه بستاند و برباید 
 پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرمتا شینم و می‌میرم کاین چرخ چه می‌زاید 
 فرمای تو ساقی را آن شادی باقی راتا باد نپیماید تا باده بپیماید 
 صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرمنی غم خورد از ماتم نی دست بیالاید 
 چون شمع بسوزاند پروانه مسکین راچون جعد براندازد چون چهره بیاراید 
 پروانه چو بی‌جان شد جانیش دهد نسیهوان جان چو آتش را زان رطل بفرماید 
 رطلی ز می باقی کز غایت راواقیهر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید 
 ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزیچندانک بیفزایی این باده بیفزاید