دیوان شمس/مرغ دلم باز پریدن گرفت
ظاهر
| مرغ دلم باز پریدن گرفت | طوطی جان قند چریدن گرفت | |||||
| اشتر دیوانه سرمست من | سلسله عقل دریدن گرفت | |||||
| جرعه آن باده بیزینهار | بر سر و بر دیده دویدن گرفت | |||||
| شیر نظر با سگ اصحاب کهف | خون مرا باز خوریدن گرفت | |||||
| باز در این جوی روان گشت آب | بر لب جو سبزه دمیدن گرفت | |||||
| باد صبا باز وزان شد به باغ | بر گل و گلزار وزیدن گرفت | |||||
| عشق فروشید به عیبی مرا | سوخت دلش بازخریدن گرفت | |||||
| راند مرا رحمتش آمد بخواند | جانب ما خوش نگریدن گرفت | |||||
| دشمن من دید که با دوستم | او ز حسد دست گزیدن گرفت | |||||
| دل برهید از دغل روزگار | در بغل عشق خزیدن گرفت | |||||
| ابروی غماز اشارت کنان | جانب آن چشم خمیدن گرفت | |||||
| عشق چو دل را به سوی خویش خواند | دل ز همه خلق رمیدن گرفت | |||||
| خلق عصااند عصا را فکند | قبضه هر کور که دیدن گرفت | |||||
| خلق چو شیرند رها کرد شیر | طفل که او لوت کشیدن گرفت | |||||
| روح چو بازیست که پران شود | کز سوی شه طبل شنیدن گرفت | |||||
| بس کن زیرا که حجاب سخن | پرده به گرد تو تنیدن گرفت | |||||