دیوان شمس/مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
ظاهر
| مرغان که کنون از قفص خویش جدایید | رخ باز نمایید و بگویید کجایید | |||||
| کشتی شما ماند بر این آب شکسته | ماهی صفتان یک دم از این آب برآیید | |||||
| یا قالب بشکست و بدان دوست رسیدست | یا دام بشد از کف و از صید جدایید | |||||
| امروز شما هیزم آن آتش خویشید | یا آتشتان مرد شما نور خدایید | |||||
| آن باد وبا گشت شما را فسرانید | یا باد صبا گشت به هر جا که درآیید | |||||
| در هر سخن از جان شما هست جوابی | هر چند دهان را به جوابی نگشایید | |||||
| در هاون ایام چه درها که شکستید | آن سرمه دیدست بسایید بسایید | |||||
| ای آنک بزادیت چو در مرگ رسیدید | این زادن ثانیست بزایید بزایید | |||||
| گر هند وگر ترک بزادیت دوم بار | پیدا شود آن روز که روبند گشایید | |||||
| ور زانک سزیدیت به شمس الحق تبریز | والله که شما خاصبک روز سزایید | |||||