دیوان شمس/مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی)
'


 مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خاییعجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی 
 برای آنک واگوید نمودم گوش کرانهکه یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی 
 مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کرکه تا باشد که واگوید سخن آن کان زیبایی 
 شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این رابدان کس گو که او باشد چو تو بی‌عقل و هیهایی 
 یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیششبگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی 
 چون دعوی کری کردم جواب و عذر چون گویمهمه در هام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی 
 به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن توبپرسیدش ز نام من بگفتا گیج و سودایی 
 نظر کردم دگربارش که اندرکش به گفتارشکه شاگرد در اویی چو او عیارسیمایی 
 مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمی‌دانیکه حیلت گر به پیش او نبیند غیر رسوایی 
 مکن حیلت که آن حلوا گهی در حلق تو آیدکه جوشی بر سر آتش مثال دیگ حلوایی