دیوان شمس/مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
ظاهر
| مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد | قیامتهای پرآتش ز هر سویی برانگیزد | |||||
| دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد | دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد | |||||
| ملکها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد | چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد | |||||
| چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید | بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد | |||||
| چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند | ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد | |||||
| چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد | از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد | |||||