دیوان شمس/ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
ظاهر
| ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند | و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند | |||||
| ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز | آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند | |||||
| چو مه از روزن هر خانه که اندرتابیم | از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند | |||||
| ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست | چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند | |||||
| آنک زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد | مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند | |||||
| هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس | اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند | |||||
| در فروبند و بده باده که آن وقت رسید | زردرویان تو را که می احمر گیرند | |||||
| به یکی دست می خالص ایمان نوشند | به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند | |||||
| آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی | عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند | |||||
| پس این پرده ازرق صنمی مه روییست | که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند | |||||
| ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند | اگر او را سحری گوشه چادر گیرند | |||||
| تو دورای و دودلی و دل صاف آنها راست | که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند | |||||
| خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق | حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند | |||||