دیوان شمس/ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
ظاهر
| ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست | عاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست | |||||
| بی حد و بیکناری نایی تو در کنار | ای بحر بیامان که تو را زینهار نیست | |||||
| زان شب که ماه خویش نمودی به عاشقان | چون چرخ بیقرار کسی را قرار نیست | |||||
| جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیست | جز گوهر ثنای تو ما را نثار نیست | |||||
| تا کار و بار عشق هوای تو دیدهام | ما را تحیریست که با کار کار نیست | |||||
| یک میر وانما که تو را او اسیر نیست | یک شیر وانما که تو را او شکار نیست | |||||
| مرغان جستهایم ز صد دام مردوار | دامیست دام تو که از این سو مطار نیست | |||||
| آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح | با جام بادهای که مر آن را خمار نیست | |||||
| گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق | گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست | |||||
| گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین | مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست | |||||
| کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا | هنگام مردنست زمان عقار نیست | |||||
| گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر | زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست | |||||
| تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش | سوی مقربان وصالت گذار نیست | |||||
| آبی بزن از این می و بنشان غبار هوش | جز ماه عشق هر چه بود جز غبار نیست | |||||