دیوان شمس/ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن)
'


 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدنوز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن 
 هر چند شب غفلت و مستیت دراز استما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن 
 در پرده ناموس و دغل چند گریزینزدیک رسیده‌ست تو را پرده دریدن 
 هر میوه که در باغ جهان بود همه پختای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن 
 رحم آر بر این جان که طپان است در این دامنشنود مگر گوش تو آواز طپیدن 
 چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد استپس چیست غم تو بجز آن چشم خلیدن 
 چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمانتا بازرهی از خلش و آب دویدن 
 داروی دل و دیده نبوده‌ست و نباشدای یوسف خوبان بجز از روی تو دیدن 
 هین مخلص این را تو بفرما به تمامیکه گفت تو و قول تو مزد است شنیدن