دیوان شمس/قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من)
'


 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل منوا دل من وا دل من وا دل من وا دل من 
 قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن منوانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من 
 واله و شیدا دل من بی‌سر و بی‌پا دل منوقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من 
 بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل منساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من 
 سوخته و لاغر تو در طلب گوهر توآمده و خیمه زده بر لب دریا دل من 
 گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهانگه چو رباب این دل من کرده علالا دل من 
 زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنونبر که قاف است کنون در پی عنقا دل من 
 طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شبسینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من 
 صخره موسی گر از او چشمه روان گشت چو جوجوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من 
 عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرشمن به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من 
 بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جانکاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من