دیوان شمس/قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
ظاهر
| قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من | وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من | |||||
| قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من | وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من | |||||
| واله و شیدا دل من بیسر و بیپا دل من | وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من | |||||
| بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من | ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من | |||||
| سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو | آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من | |||||
| گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهان | گه چو رباب این دل من کرده علالا دل من | |||||
| زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون | بر که قاف است کنون در پی عنقا دل من | |||||
| طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شب | سینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من | |||||
| صخره موسی گر از او چشمه روان گشت چو جو | جوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من | |||||
| عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرش | من به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من | |||||
| بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جان | کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من | |||||