دیوان شمس/غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی)
'


 غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستیبه چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی 
 غلام باغبانانم که یارم باغبانستیبه تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی 
 نباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشدکه نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی 
 اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمدبسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی 
 گذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی رانشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی 
 کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانهولیک از های های او در عالم در امانستی 
 به دست دیدبان او یکی آیینه‌ای شش سوکه حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی 
 چو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهربرآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی 
 ز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدمز هر شش سو برون رفتم که آن ره بی‌نشانستی 
 همه سوها ز بی‌سو شد نشان از بی‌نشان آمدچو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی 
 چو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاریز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی 
 چو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستمکه هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی 
 از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکنازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی 
 ز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه می‌آیدچنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی 
 لباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن استسخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی 
 به گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدیدرون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی 
 زبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بودهزبان هندوی گوید که خود از هندوانستی 
 زمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداریکه در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی 
 ز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش استبه چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی 
 بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زرکه ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی 
 چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پردهچه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی 
 میان بلغم و صفرا و خون و مره و سودانماید روح از تأثیر گویی در میانستی 
 ز تن تا جان بسی راه است و در تن می‌نماند جانچنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی 
 نه شخص عالم کبری چنین بر کار بی‌جان استکه چرخ ار بی‌روانستی بدین سان کی روانستی 
 زمین و آسمان‌ها را مدد از عالم عقل استکه عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی 
 جهان عقل روشن را مددها از صفات آیدصفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی 
 که این تیر عوارض را که می‌پرد به هر سوییکمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی 
 اگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم استاگر چه سگ نگهبان است تأثیر شبانستی 
 چو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستیچو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی 
 چو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشیوگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی 
 تو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کلو این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی 
 خنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آیدغنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی 
 خفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر رهسلام شاه می‌آرند و جان دامن کشانستی 
 خواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیندو یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی 
 خواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار استمقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی 
 وگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار استکسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی 
 چو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازیکه اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی 
 گر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر می‌یابدتجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی 
 ور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکمدمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی 
 همه اجزا همی‌گویند هر یک ای همه تو توهمین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی 
 درخت جان‌ها رقصان ز باد این چنین بادهگران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی 
 درای کاروان دل به گوشم بانگ می‌آردگر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی 
 درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دموگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی 
 سهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نیادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی 
 ضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی دهندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی 
 گواهی ضیا هم او گواهی قمر هم روگواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی 
 اگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنوولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی 
 چو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانیچو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی 
 کتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راستتو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی 
 چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپو تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی 
 خداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل استکه اندر شهر تبدیلت زبان‌ها چون سنانستی 
 عدم را در وجود آری از این تبدیل افزونترتو نور شمع می‌سازی که اندر شمعدانستی 
 تو بستان نامه از چپم به دست راستم درنهتو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی 
 ترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خودتو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی 
 کمال لطف داند شد کمال نقص را چارهکه قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی