دیوان شمس/عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد)
'


 عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمدبرگیر و دهل می‌زن کان ماه پدید آمد 
 عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردونکان معتمد سدره از عرش مجید آمد 
 عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویانکان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد 
 صد معدن دانایی مجنون شد و سوداییکان خوبی و زیبایی بی‌مثل و ندید آمد 
 زان قدرت پیوستش داوود نبی مستشتا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد 
 عید آمد و ما بی‌او عیدیم بیا تا مابر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد 
 زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گرددزو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد 
 برخیز به میدان رو در حلقه رندان رورو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد 
 غم‌هاش همه شادی بندش همه آزادییک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد 
 من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقمجز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد 
 بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسنرو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد