دیوان شمس/عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
ظاهر
| عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند | چونک رد خلق کردش عشق رو با او کند | |||||
| کنک شاید خلق را آن کس نشاید عشق را | زانک جان روسپی باشد که او صد شو کند | |||||
| چون نشاید دیگران را تا همه ردش کنند | شاه عشقش بعد از آن با خویش همزانو کند | |||||
| زانک خلقش چون براند خو ز خلقان واکند | باطن و ظاهر همه با عشق خوش خو خو کند | |||||
| جان قبول خلق یابد خاطرش آن جا کشد | دل به مهر هر کسی دزدیده رو هر سو کند | |||||
| چون ببیند عشق گوید زلف من سایه فکند | وانگهی عاشق در این دم مشک و عنبر بو کند | |||||
| مشک و عنبر را کنم من خصم آن مغز و دماغ | تا که عاشق از ضرورت ترک این هر دو کند | |||||
| گر چه هم بر یاد ما بو کرد عاشق مشک را | نوطلب باشد که همچون طفلکان کوکو کند | |||||
| چونک از طفلی برون شد چشم دانش برگشاد | بر لب جو کی دوادو بر نشان جو کند | |||||
| عاشق نوکار باشی تلخ گیر و تلخ نوش | تا تو را شیرین ز شهد خسروی دارو کند | |||||
| تا بود کز شمس تبریزی بیابی مستیی | از ورای هر دو عالم کان تو را بیتو کند | |||||