دیوان شمس/عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
ظاهر
| عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست | هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست | |||||
| شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد | این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست | |||||
| عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم | کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست | |||||
| تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است | چون شدی معشوق از آن پس هستیی مشتاق نیست | |||||
| مرد بحری دایما بر تخته خوف و رجا است | چونک تخته و مرد فانی شد جز استغراق نیست | |||||
| شمس تبریزی تویی دریا و هم گوهر تویی | زانک بود تو سراسر جز سر خلاق نیست | |||||