دیوان شمس/عجب دلی که به عشق بت است پیوسته

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(عجب دلی که به عشق بت است پیوسته)
'


 عجب دلی که به عشق بت است پیوستهعجبتر این که بتش پیش او است بنشسته 
 بمال چشم دلا بهترک از این بنگرمدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته 
 دو کف به سوی دعا سوی بحر می‌رانینه گوهر تو به جیب تو است پیوسته 
 خنک کسی که ورا دست گرد جیب بودکه او لطیف و سبک روح گشت و برجسته 
 اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبشاز آن طلب چو به خود وانگشت شد خسته 
 میان گلبن دل جان بخسته از خاریببین دلا تو ز خاری هزار گلدسته 
 میان دل چو برآید غبار و طبل و علمهزار سنجق هستی ببین تو بشکسته 
 بیا به شهر عدم درنگر در آن مستانببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته 
 نهاده هر دو قدم شاد در سرای بقاو زین بساط فنا هر دو دست خود شسته