دیوان شمس/عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین)
'


 عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببینجوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین 
 عاشقا در خویش بنگر سخره مردم مشوتا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین 
 من غلام آن گل بینا که فارغ باشد اوکان فلانم خار خواند وان فلانم یاسمین 
 دیده بگشا زین سپس با دیده مردم مروکان فلانت گبر گوید وان فلانت مرد دین 
 ای خدا داده تو را چشم بصیرت از کرمکز خمارش سجده آرد شهپر روح الامین 
 چشم نرگس را مبند و چشم کرکس را مگیرچشم اول را مبند و چشم احول را مبین 
 عاشقان صورتی در صورتی افتاده‌اندچون مگس کز شهد افتد در طغار دوغگین 
 شاد باش ای عشقباز ذوالجلال سرمدیبا چنان پرها چه غم باشد تو را از آب و طین 
 گر همی‌خواهی که جبریلت شود بنده بروسجده‌ای کن پیش آدم زود ای دیو لعین 
 بادیه خون خوار اگر واقف شدی از کعبه‌امهر طرف گلشن نمودی هر طرف ماء معین 
 ای به نظاره بد و نیک کسان درماندهچون بدین راضی شدی یارب تو را بادا معین 
 چون امانت‌های حق را آسمان طاقت نداشتشمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین