دیوان شمس/طواف حاجیان دارم بگرد یار می گردم
ظاهر
| طواف حاجیان دارم بگرد یار می گردم | نه اخلاق سگان دارم نه بر مردار می گردم | |||||
| مثال باغبانانم نهاده بیل بر گردن | برای خوشه خرما به گرد خار می گردم | |||||
| نه آن خرما که چون خوردی شود بلغم کند صفرا | ولیکن پر برویاند که چون طیار می گردم | |||||
| جهان مارست و زیر او یکی گنجی است بس پنهان | سر گنجستم و بر وی چو دم مار می گردم | |||||
| ندارم غصه دانه اگر چه گرد این خانه | فرورفته به اندیشه چو بوتیمار می گردم | |||||
| نخواهم خانهای در ده نه گاو و گله فربه | ولیکن مست سالارم پی سالار می گردم | |||||
| رفیق خضرم و هر دم قدوم خضر را جویان | قدم برجا و سرگردان که چون پرگار می گردم | |||||
| نمیدانی که رنجورم که جالینوس می جویم | نمیبینی که مخمورم که بر خمار می گردم | |||||
| نمیدانی که سیمرغم که گرد قاف می پرم | نمیدانی که بو بردم که بر گلزار می گردم | |||||
| مرا زین مردمان مشمر خیالی دان که می گردد | خیال ار نیستم ای جان چه بر اسرار می گردم | |||||
| چرا ساکن نمیگردم بر این و آن همیگویم | که عقلم برد و مستم کرد ناهموار می گردم | |||||
| مرا گویی مرو شپشپ که حرمت را زیان دارد | ز حرمت عار می دارم از آن بر عار می گردم | |||||
| بهانه کردهام نان را ولیکن مست خبازم | نه بر دینار می گردم که بر دیدار می گردم | |||||
| هر آن نقشی که پیش آید در او نقاش می بینم | برای عشق لیلی دان که مجنون وار می گردم | |||||
| در این ایوان سربازان که سر هم در نمیگنجد | من سرگشته معذورم که بیدستار می گردم | |||||
| نیم پروانه آتش که پر و بال خود سوزم | منم پروانه سلطان که بر انوار می گردم | |||||
| چه لب را می گزی پنهان که خامش باش و کمتر گوی | نه فعل و مکر توست این هم که بر گفتار می گردم | |||||
| بیا ای شمس تبریزی شفق وار ار چه بگریزی | شفق وار از پی شمست بر این اقطار می گردم | |||||