دیوان شمس/صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد)
'


 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمدبگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد 
 به دو چشم نرگسینت به دو لعل شکرینتبه دو زلف عنبرینت که کساد عنبر آمد 
 به پلنگ عزت تو به نهنگ غیرت توبه خدنگ غمزه تو که هزار لشکر آمد 
 به حق دل لطیفی خوش و مقبل و ظریفیکه بر او وظیفه تو ابدا مقرر آمد 
 که خلیل حق که دستش همه سال بت شکستیبه خیال خانه تو شب و روز بتگر آمد 
 تو مپرس حال مجنون که ز دست رفت لیلیتو مپرس حال آزر که خلیل آزر آمد 
 به جهانیان نماید تن مرده زنده کردنچو مسیح خوبی تو سوی گور عازر آمد 
 چه خوش است داغ عشقت که ز داغ عشق هر جانز خراج و عشر و سخره ابدا محرر آمد 
 به سوار روح بنگر منگر به گرد قالبکه غبار از سواری حسن و منور آمد 
 ز حجاب گل دلا تو به جهان نظاره‌ای کنکه پس گل مشبک دو هزار منظر آمد 
 دو سه بیت ماند باقی تو بگو که از تو خوشترکه ز ابر منطق تو دل و سینه اخضر آمد