دیوان شمس/صنما این چه گمانست فرودست حقیر
ظاهر
| صنما این چه گمانست فرودست حقیر | تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر | |||||
| کوه را که کند اندر نظر مرد قضا | کاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر | |||||
| خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسد | خنک آن قافلهای که بودش دوست خفیر | |||||
| حاکمی هر چه تو نامم بنهی خشنودم | جان پاک تو که جان از تو شکورست و شکیر | |||||
| ماه را گر تو حبش نام نهی سجده کند | سرو را چنبر خوانی نکند هیچ نفیر | |||||
| زانک دشنام تو بهتر ز ثناهای جهان | ز کجا بانگ سگان و ز کجا شیر زئیر | |||||
| ای که بطال تو بهتر ز همه مشتغلان | جز تو جمله همه لاست از آنیم فقیر | |||||
| تاج زرین بده و سیلی آن یار بخر | ور کسی نشنود این را انما انت نذیر | |||||
| بر قفای تو چو باشد اثر سیلی دوست | بوسهها یابد رویت ز نگاران ضمیر | |||||
| مرد دنیا عدمی را حشمی پندارد | عمر در کار عدم کی کند ای دوست بصیر | |||||
| رفت مردی به طبیبی به کله درد شکم | گفت او را تو چه خوردی که برستست زحیر | |||||
| بیشتر رنج که آید همه از فعل گلوست | گفت من سوخته نان خوردم از پست فطیر | |||||
| گفت سنقر برو آن کحل عزیزی به من آر | گفت درد شکم و کحل خه ای شیخ کبیر | |||||
| گفت تا چشم تو مر سوخته را بشناسد | تا ننوشی تو دگر سوخته ای نیم ضریر | |||||
| نیست را هست گمان بردهای از ظلمت چشم | چشمت از خاک در شاه شود خوب و منیر | |||||
| هله ای شارح دلها تو بگو شرح غزل | من اگر شرح کنم نیز برنجد دل میر | |||||